ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
333
قصص الانبياء ( فارسى )
بود مىخنديد . پرسيدند او را كه درين چه حكمتست . گفت اين سنگها را بيرون كنيد . بيرون كردند . خضر يك كف خاك برداشت و در آن پله نهاد . خاك بچربيد و زيادت آمد . ذو القرنين او را پرسيد كه درين چه حكمتست . گفت ، حكمت در اينست كه خداى تعالى به تو مىنمايد كه مملكت شرق و غرب به تو دادم سير نمىگردى ، تو آنگاه سير شوى كه بيك كف خاك شكم تو پر شود . چون ذو القرنين اين سخن ] b 751 [ بشنيد آن همه بجاى ماند و لشكر را نيز دستورى داد تا هر كسى بجاى خويش باز شدند و او روى بدومة الجندل نهاد و آنجا عبادت مىكرد ، تا بمرد . و گويند از آنجا به حال مرگ پيش مادر پيغام فرستاد باسكندريه ، و حال خويش بگفت . و گويند كه وصيتنامهء نوشت و هر چيزى وصيت كرد . و نيز وصيت كرد كه يا مادر چون نامهء من به تو رسد مهمانى ساز ، و مردمان را نان ده ، و بگو كه از اين نان آنكس خورد كه او را كسى نمرده باشد . چون نامه بمادرش رسيد مهمانى ساخت . چون بنان خوردن نشستند ، آن وصيت بجاى آورد . همه مردم جمله نان نخوردند . مادرش دانست كه آن براى تسكين دل او كرده بود . و گفتهاند كه چون رسول صلّى اللّه عليه و سلّم اين قصهء ذو القرنين و اصحاب الكهف و قصهء بلقيس تمام بگفت ، و جواب روح سبك بداد ، جهودان گفتند راست آمد با آنكه در توريت است ، مشركان گفتند جادوى توى و جادوى موسى بود . او ترا يارى مىكرد و تو او را يارى مىكنى و ما ازين هر دو دين بيزاريم . قصهء هفتادم لقمان حكيم عليه السلام در قصّه آمده است كه لقمن بوقت داود پيغامبر بود . و حبشى بود ، و عمرش